خرید بک لینک
پنج روز از ترک تهران می گذشت و نکته ی حیرت انگیز در اینجا بود که هیچ تعلق خاطری به شهری که تمام عمرش را در آن گذرانده بود حس نمیکرد . عمه فریبا روز قبل پرسیده بود دلش برای چه کسی بیشتر تنگ شده و سارا پاسخ داده بود : هیچ کدام. احساس گناهی وجود نداشت مگر آنها از او یاد می کردند ؟ نه براستی که محبتی میانشان وجود نداشت . مانند روز های قبل روی ایوان نشسته بود و به روبرو خیره مانده بود .احساسش با روزهای قبل تفاوت کرده بود. شاید محیط کمی آشناتر به نظر میرسید اگرچه حتی یک قدم از حاشیه دور خانه فراتر نرفته بود . یک بار فریبا تمام روز را کنارش ماند اختلاط کرده بودند ولی این اتفاق دوباره نیفتاد...فریبا زن با تجربه ای بود . اگر سارا با کسی دمخور نبود و ازمیان تمام آن مناظر زیبا به همین گوشه ی خلوت بسنده کرده بود احتیاج به چیزی کمیابی داشت به اسم خلوت . چند تا برگه زرد آلو به دهان گذاشت تا تلخی کامش را بشویند اما با اینکار سوزش گلویش بدتر شد و به سرفه افتاد . آنقدر سرفه کرد که چشمانش به اشک افتاد . داخل رفت و کمی آب نوشید و دعا کرد که مریض نباشد آنوقت باری میشد روی شانه های فریبا . به ایوان برگ

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

حتی قبل از این که چشمانش را باز کند میدانست که به شدت مریض است درد وحشتناکی راه گلویش را مسدود کرده بود و بدنش سست بود .پلکهای سنگینش را گشود و دید که بر خلاف انتظار روی تخت خودش در اتاق خانه ی عمه فریبا دراز کشیده است چطور چنین چیزی امکان داشت ؟ مگر میشد همه چیز را در خواب دیده باشد ؟ رفتن به جنگل ، یاد پریا ، جنون و سپس او… همچنین در خواب دیده بود که بالای سرش تقلایی در جریان است شاید جهت مداوایش ، دکتر هم بالای سرش بود آه بله باید حدسش را میزد این یکی فقط در فیلمهای قدیمی اتفاق میافتاد .همین موقع بود که متوجه شد لباس زیادی به تن ندارد وای اگر خوابهایی که شب گذشته دیده بود حقیقت داشتند از خجالت میمرد، ملحفه را بیشتر دور خودش کشید سر جایش نیم خیز شد تا یکی از لباسهایش را که پایین تخت افتاده بود بردارد . کاسهای از آب به علاوه ی چند تا حوله ی مچاله شده کف اتاق دید نیاز داشت که از دستشویی استفاده کند از جا بلند شد آنقدر ضعیف بود که به سختی میتوانست سر پا بایستد باید فریبا را صدا میکرد اما انگار خانه نبود همیشه این وقت روز توی آشپزخانه با گوش سپردن به صدایی که

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

تا فاصله ی دو روز بعد پایش را هم از خانه بیرون نگذاشت ، دو قدم که راه می رفت بدنش به لرزه می افتاد و تپش قلب می گرفت. در اوقاتی که با فریبا سرگرم نبود کتاب می خواند تا کمتر نبود پریا و تشویش دیدار با کیخسرو عذابش دهد . روز سوم که تلفن همراهش را برای چند دقیقه روشن کرد متوجه پیامی شد که توسط مادرش ارسال شده بود بیتا زودتر از موعد مقرر وضع حمل کرده و خوشبختانه هر دو سالم بودند اما هیچ کس آنقدری هم به خودش زحمت نداده بود که تلفنی خبر دهد . فریبا برای دلخوشیش گفت که مادرش می داند که او تلفنش را خاموش نگه می دارد ولی برای خودش روشن بود که دلیلش چیز دیگریست. " او اولویت آنها نبود" آنروز یگانه کفشهایی را که همراه آورده بود پوشید و موازی با پرچینهای پشت خانه به سمت محلی که حدس میزد خانه ی کیخسرو در آن واقع شده باشد به راه افتاد . به فریبا گفته بود که به پیاده روی نیاز دارد و عامدانه آن ساعت از روز را انتخاب کرده بود که زمان استراحت فریبا باشد . باید مستقیم پیش میرفت تا جایی که به جاده دو راهه ی باریک جنگلی میرسید ، راه سر بالایی را میگرفت درست منتهی میشد به خانههای روی تپ

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

فریبا داشت برنج پاک میکرد .آرام آرام تعدادی از برنجها را پیش میکشید و مشغول وارسیشان می شد . چشمهایش که تنگ میشد معلوم بود که چیزی پیدا کرده ،آشغال برنج را با نوک انگشت اشاره به یک طرف سینی می راند و وارسی را از سر می گرفت . سارا در روز های گذشته چند بار داوطلب کمک شده بود اما فریبا هر دفعه به عذری کمکش را رد کرده بود. "نیاز داشت کارهایش را خودش انجام دهد " -دیروز هوا خیلی خوب بود ،راستی گفتم کیخسرو را هم دیدم ؟ او هم نیاز داشت که اطلاعات بیشتری به دست بیاورد . - صبحی خودش گفت ، خوشحال بود که این بار راهو گم نکردی . "خوشحال بوده اما از چیز دیگری " -چرا ازدواج نکرده عمه؟ قبلا از فریبا شنیده بود که او تنها زندگی می کند . فریبا برنج های پاک شده را داخل کاسه ای ریخت و از جا بلند شد . آنوقت آرام آرام رفت به سمت شیر آب . خوب که آب روی برنج ها را شست خوب که وقت تلف کرد گفت: تا جایی که من کیخسرو را می شناسم آدم ازدواج نیست . سارا در حالیکه سعی میکرد آرام به نظر بیاید گفت : یعنی چی که نیست ؟ از همان مدلی که بابای من نبود و در بیست و پنج سالگی عروسی کرد ؟ و خنده ی تصنعی کرد . فریبا کارد ک

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

روزها یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند و سارا بیشتر دلباخته ی کیخسرو میشد . همان اوائل آشناییشان یک روز موبایلش را روشن کرد ، به مادرش زنگ زد و از او در خواست کرد که اگر امکانش وجود ندارد که وسایل شخصی اش را برایش بفرستند مقداری پول به حسابش حواله کنند تا بتواند وسایل مورد نیازش را تهیه کند . در رستم رود دیگر همه او را به اسم میشناختند و زنها برای مراوده با او تمایل نشان میدادند . به قول فریبا این خاصیت آنها بود که غریبهها را با آغوش گرم میپذیرفتند سالها پیش جمعیتشان از این هم کمتر بود و فریبا را به راحتی میان خودشان قبول کرده بودند . سارا میدانست که همانطور که بیشتر اهالی از دلیل سفرش به رستم رود آگاهند ، از علت ماندگاریش هم با خبرند ، آنجا شهر کوچکی بود و قدم زدنهای گه گاهی در حاشیه ی جنگل یا خندههای ریز از سر شوق از نظرها پنهان نمیماند با این حال تا جایی که خاطر فریبا مکدر نبود او هم حال خوبش را با نگرانی عوض نمیکرد . دلش میخواست شیدا بود تا هر بار که از یکی از آن قرارهای عاشقانه بر میگشت میتوانست یک دل سیر برایش تعریف کند ، کاش بود که دل توی

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

ذهنش از هیاهو خالی شده بود بارش را سبک کرده بود تا پذیرای مفاهیم دیگری باشد قدمهایش سبک و در عین حال بسیار با فاصله بودند ، گویی میان برداشتن هر کدام چیزی را از خاطر میگذراند و به درک جدیدی میرسید میان آنچه تا اندکی قبل باور میپنداشت و آنچه که اتفاق میافتاد و این اتفاق افتادن چیز بسیار آشنائی بود واقعیت بود و با مقیاس زمان و مکان اندازه گیری میشد . عصر آن روز منتظرش بود و همین که سارا را از دور دید دست تکان داد . سارا که نزدیکتر شد به اشاره ی دستی به نشستن روی تنه ی درخت دعوتش کرد . همان جا بیرون خانه ی کیخسرو نشستند سوار بر مرتعی سبز و بر فراز طبیعتی که خانههای کوچک و کم تعداد روستاییان را در بر گرفته بود او پیش قدم شده بود قبل از این که سارا لب به سخن بگشاید . -سارا امیدوارم در این تنفسی که گرفتی به دور از شلوغیو صدای بوق ماشینها به تصمیم درستی رسیده باشی. آیا او پیش بینی کرده بود ؟ چرا با وجودیکه مکالمه خوب آغاز شده بود مانعی سر راه قرار داشت ؟ -من میفهمم که نیتت فراموشی نبوده والا اینجا پیدایت نمیشد ، خوب است که عاشق باشی آدمی به عشق زنده است اما به شرط

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

باورم نمیشود که دارم این کار را با خودم میکنم ! انگار دیوونه شدم ! هِی یه چیزی بهم میگه نکن نرو ولی از طرفی… نمیدونم ، چی؟ نمیدونم ؟! اگر اینطوریه اگر شک دارم که باید دست نگه دارم باید همین الان دور بزنم و برگردم اینکارم البته نمیتونم بکنم اما میتونم که اولین ایستگاه بپرم پایین. اطرافمو نگاه میکنم به قیافه های کنجکاوی که دارند صفحاتو موبایلشان را رج می زنند و به آدمایی که از امکان خلوتی مترو استفاده کردند و تا حد ممکن گشاد نشستند همین ها یی که چند ساعت دیگه خودشونو انقدری جمع میکنند تا خدای نا کرده با دیگری تماسی نداشته باشند . من اما یک گوشه ایستاده ام ، تعجب آوره ولی ایستاده ام ، شاید هر لحظه تصمیم گرفتم به قرارم نرسم . باید بیشتر فکر کنم هنوز چند ایستگاهی راه دارم .آیا واقعا دارم اینکار را میکنم ؟ راستی راستی میخواهم که بدانم ؟ بی فایدست ، هرچی بیشتر به این مسئله فکر می کنم کمتربه جوابی میرسم به هر حال این دلیلی بر این نشده که این قرار را نگذارم و حالا که گذاشتم حتما باید سر وقت برسم وگرنه همه چیز خراب میشود پس میروم درست یا اشتباهش را خواهم فهمید . بلند گوی مترو اسم آخرین ایستگ

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

صفحه بندی