پنج روز از ترک تهران می گذشت و نکته ی حیرت انگیز در اینجا بود که هیچ تعلق خاطری به شهری که تمام عمرش را در آن گذرانده بود حس نمیکرد . عمه فریبا روز قبل پرسیده بود دلش برای چه کسی بیشتر تنگ شده و سارا پاسخ داده بود : هیچ کدام. احساس گناهی وجود نداشت مگر آنها از او یاد می کردند ؟ نه براستی که محبتی میانشان وجود نداشت .
مانند روز های قبل روی ایوان نشسته بود و به روبرو خیره مانده بود .احساسش با روزهای قبل تفاوت کرده بود. شاید محیط کمی آشناتر به نظر میرسید اگرچه حتی یک قدم از حاشیه دور خانه فراتر نرفته بود . یک بار فریبا تمام روز را کنارش ماند اختلاط کرده بودند ولی این اتفاق دوباره نیفتاد...فریبا زن با تجربه ای بود . اگر سارا با کسی دمخور نبود و ازمیان تمام آن مناظر زیبا به همین گوشه ی خلوت بسنده کرده بود احتیاج به چیزی کمیابی داشت به اسم خلوت .
چند تا برگه زرد آلو به دهان گذاشت تا تلخی کامش را بشویند اما با اینکار سوزش گلویش بدتر شد و به سرفه افتاد . آنقدر سرفه کرد که چشمانش به اشک افتاد . داخل رفت و کمی آب نوشید و دعا کرد که مریض نباشد آنوقت باری میشد روی شانه های فریبا . به ایوان برگ
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 22:13